X
تبلیغات
خوشكلتريناي دنيا

خوشكلتريناي دنيا

شوخ طبعی یک رزمنده ایرانی تا لحظه آخر !!!



مصاحبه گر :

ترکش خمپاره پیشونیش رو چاک داده بود
روی زمین افتاد و زمزمه میکرد
دوربین رو برداشتم و رفتم بالای سرش
داشت اخرین نفساشو میزد
ازش پرسیدم این لحظات اخر چه حرفی برای مردم داری
با لبخند گفت: از مردم کشورم میخوام وقتی برای خط کمپوت میفرستن.عکس روی کمپوت ها رو نکنن
گفتم داره ضبط میشه برادر یه حرف بهتری بگو
با همون طنازی گفت..اخه نمیدونی سه بار بهم رب گوجه افتاده
از خاطرات یک رزمنده


نوشته شده توسط خاطره در یکشنبه بیستم مرداد 1392 ساعت 11:41 | لینک ثابت |

همت

برای سنگر فرماندهی غذا برده بودند اما غذا به
خودش نرسید.
اول بسیجی ها را سیر کرده بود.
رفته بود آشپزخانه
گفته بود: خسته نباشید! یک کمی آب قیمه برایم توی
کاسه بریزید!
آشپز گفته بود: مگر غذایتان را نیاوردند؟
مقداری نان بیات در آب قیمه ریخته بود و
گفته بود:
(( من دوست دارم نان و آب خورشت بخورم. این ها
بهتر است.
اسراف هم نمی شود.


نوشته شده توسط خاطره در یکشنبه یکم اردیبهشت 1392 ساعت 8:57 | لینک ثابت |

باران


بسم رب الشهداء و الصدیقین

سر قبر نشسته بودم باران می آمد.

روی سنگ قبر نوشته بود : شهید مصطفی احمدی روشن

از خواب پریدم.مصطفی ازم خواستگاری کرده بود، ولی هنوز عقد نکرده بودیم.
بعد از ازدواج خوابم را برایش تعریف کردم.



زد به خنده و شوخی

گفت : بادمجون بم آفت نداره

ولی یه بار خیلی جدی پاپی اش شدم که :کی شهید می شی مصطفی؟

مکث نکرد،گفت :سی سالگی

باران می بارید شبی که خاکش می کردیم...


نوشته شده توسط خاطره در یکشنبه یکم اردیبهشت 1392 ساعت 8:56 | لینک ثابت |

فلفل نبین چه ریزه


اون پسر صدای بز را از خود بز هم بهتر درمی‌آورد.

هر وقت دلتنگ بزهایش میشد، می‌رفت توی یک سنگر و مع‌مع می‌کرد.


... یک شب ، هفت نفر عراقی که آمده بودند شناسایی،

با شنیدن صدای بز ، طمع کرده بودند کباب بخورند.

هر هفت نفر را اسیر کرده بود و آورده بود عقب.

توی راه هم کلی برایشان صدای بز درآورده بود.

می‌گفت چوپانی همین چیزهایش خوب است.



برچسب‌ها: فلفل
نوشته شده توسط خاطره در شنبه سیزدهم آبان 1391 ساعت 21:3 | لینک ثابت |

يا دهلي يا طلاق !!!

مادربزرگم امروز اين خاطره و ماجراي عجيب رو برام تعريف كرد:

يه خانمي كه الان هم سن مادربزرگمه با امام جماعت روستاشون ازدواج كرده بود

تو دوران عقد شرط ميكنه كه بايد براي مراسم عروسيمون دهلي بياره

دهلي كسي بوده كه دهل ميزده و آواز ميخونده براي مراسم هرچي تعدادشون بيشتر بوده افتخار بيشتري بين مردم بوده

داماد قبول نميكنه و ميگه حتي حاضرم ببرمت كربلا  ! اونم تو اون زمان و با اون سختي سفر و هزينه هاي زيادش

اما خانم قبول نميكنه و ميگه يا طلاق يا دهلي !

بالاخره طلاقشو ميگيره و بعد يه مدتي با يه مرد مسن بچه دار ازدواج ميكنه !

جالب اينه كه تو مراسمش دهلي كه اومده بود تو شعراشون ازدواج يه دختر جوون با يه پيرمرد رو مسخره ميكردند !!!!

بعد يه مدتي اون خانم صاحب يه دختري ميشه كه اتفاقاً بدنش مريض بوده ... با اين حال براي خواستگاراي دخترش شرط ميزاره كه بايد هم اندازه جهيزيه اي دادم براش پشت قواله اش بديد !

با اين حماقت زن دخترش هم پيردختر ميشه و الان اون و دختر 50 ساله مجردش هنوز هم زنده اند . در واقع با اين كارش خودش و دخترش رو مقطوع النسل كرد .

اما جالب اينكه اون امام جماعت يعني همون داماد سابق بعد يه مدتي ازدواج كرد و بچه هايي آورد كه الان باعث افتخارشند !!!


نوشته شده توسط خاطره در یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390 ساعت 23:44 | لینک ثابت |

مادری که فرزند گمنامش را شناخت!

 

«معراج شهدا» شلوغ بود. سالن پر بود. جمعیت کم بود، ولى آنچه بیشتر به چشم مى آمد، تابوت هاى چوبى پیچیده در پرچم سه رنگ جمهورى اسلامى بودند.


هر ساعت، خانواده اى مى آمد. پدرى و مادرى، برادرى و خواهرى، آرام مى گریستند، ولى صدایشان مى آمد. از بدو ورود به سالن، سراسیمه مقواهاى نصب شده روى تابوت ها را مى خواندند و گمشده خویش را مى جستند.


خانواده اى وارد شد، مادرى و پدرى. برادرهاى شهید هم بودند. تابوت را که در ردیف بالایى، رو به سقف بود، پایین آوردند. همه بى تاب بودند. بخصوص مادر. تابوت که بر زمین نشست، صلواتى فرستاده شد و پس از پرچم، درِ چوبى کنده شد. گریه ها شدت گرفت. صداها بلندتر شد. هق هق ها به ناله تبدیل شدند. ولى مادر، آرام و ساکت بندهاى کفن کوچک را که به جثه اى درهم پیچیده و کوچک مى ماند، همچون کودکى در قنداقه اى سفید، باز کرد. چیزى نبود جز چند تکه استخوان زرد شده، زردى به رنگ خاک. جمجمه اى نیز در کنار پیکر بود. با چشمانى که هنوز مى نگریستند.


مادر مبهوت بود. برادرها، او را «برادر» خطاب مى کردند و مى گریستند; پدر نیز او را به نام پسرش صدا مى زد، ولى مادر همچنان، با چشمانش، میان استخوان ها را مى کاوید، لحظه اى سر بلند کرد و رو به مسئولین معراج شهدا که در کنارش بودند، گفت: «این پسر من نیست!» چرا؟ مگر پلاک ندارد؟ چگونه مى گویى پسرت نیست. سر پایین انداخت و شروع کرد به جستن میان استخوان ها; تکه پاره اى از شلوار بسیجى به دستش آمد. او را که در دست گرفت، خطاب به بقیه گفت: «این تکه لباس، جیب سمت راست شلوار پسر من است که میان استخوان هایش بوده، و این راز پسر من است. هنگامى که عازم جبهه بود، تکه اى کش سفید و پهن داخل جیب سمت راست شلوار او دوختم. ناخواسته این کار را کردم، شاید دلم مى گفت که سال ها باید به دنبال او بگردم. حالا این تکه پارچه خونین، جیب شلوار است. اگر همان گونه که خود مى دانم، کش مورد نظر داخل آن باشد، پسرم است، و گرنه، که هیچ!»


همه نگاه ها مضطرب بود. نگران به دستان مادر مى نگریستند. مادر صلواتى فرستاد و جیب شلوار را به داخل برگرداند. تکه اى قهوه اى رنگ شده خودنمایی کرد، خودش بود. مادر ذوق زده شد. چشمان پاکش از اشک لبریز بودند، برگشت رو به پدر و گفت: «خودشه... پسرم... این همان کشى است که با همین دست هاى خودم دوختم.»


دستانش مى لرزیدند. به دستانش نگاه مى کرد و به استخوان هاى پسر، دست هایى که سال ها پیش از این، ظاهراً ناخواسته، کارى انجام دادند که پس از 10 سال فرزند به دامان مادر باز مى گشت.

 

 

:•:•:•: مادر! مرا ببخش اگر دیر آمدم :•:•:•:

 

 


نوشته شده توسط خاطره در جمعه هشتم بهمن 1389 ساعت 13:22 | لینک ثابت |

« خاطره يكي از دبيران از درس رياضي»

و آستينش انگشتانش را مي پوشاند صورت خسته و سردي داشت وقتي نگاهش مي كردم به نظرم بره اي ترسو بود.
با برگشتن دانش آموزي كه براي آوردن گچ رفته بود از افكار و خاطرات دوران كودكي ام بيرون آمدم. آقا؛ آقاي مدير گفته يه تكه گچ بيشتر نبر. گچ را روي ميز گذاشت و با تكه اي نمدي تخته را پاك كرد.
پرسيدم : در خانه ي اول بالاي صفحه چند تا سيب است ؟ آقا پنج تا ... آفرين آقا غلام بنويسيد پنج. غلام يك پنج كج و كوله اي نوشت دستش را كه بالا برد آستين گشادش چيني برداشت و تا آرنج دستش پيدا شد. پرسيدم در خانه دوم چند تا سيب است ؟ بچه ها يكصدا فرياد زدند پنج تا.
به غلام گفتم حالا زير پنج اولي بنويس پنج ؛ بچه ها حالا مي خواهيم پنج را با پنج جمع كنيم ؛ اول يك علامت جمع مي گذاريم يك خط زير عددها مي كشيم حالا پنج را با پنج جمع مي كنيم. خوب غلام جمع كن ! چشم آقا پنج و پنج .... پنج و پنج آقا پنج و پنج ؟ زود باش جمع را پارسال خونده ايد. آقا همين الان جمع مي كنيم.

با انگشتهايت جمع كن. چشم به خدا الان جمع مي كنيم. اين يكي...اين دوتا...اين پنج تا...اين شش...اين نه...اين ده و اين يازده...

آقا يازده تا. صداي خنده بچه ها بلند شد غَش غَش مي خنديدند و صداي ساكت... ساكت...گفتن من هم اثري نداشت. مدير با چهره عصباني در را باز كرد و گفت : چه خبره كلاس را روي سرتان گذاشته ايد.
در كلاس را پشت سر مدير بستم و سر غلام داد زدم : «« تو نمي تواني انگشتهايت را بشماري دوباره بشمار»» چشم آقا اشتباه كرديم الان مي شماريم. پنج و شش و هفت آقا مي شود يازده تا .
آخه تو چه طور قبول شدي اشك روي صورتش خط انداخت با ترس و صدايي لرزان گفت : آقا شما عصباني نشويد ياد مي گيرم. گفتم دستهايت را بالا بگير.رو به بچه ها انگشتهايش را يكي يكي خواباندم و گفتم بشمار.

اين يك ؛ اين دو ؛ اين پنج ؛ اين شش ؛ اين ده ؛ اين يازده !

انگشت ششم غلام توي دستم بود و با شرم به غلام نگاه مي كردم. عرق سردي بدنم را فرا گرفته بود ؛ انگشت ششم غلام را رها كردم و گفتم : بـرو بنشين از كلاس بيرون آمدم و سر به زير به راه افتادم و با خود گفتم آخر چرا بي توجهي كردم ؟

غلام را پيش خودم آوردم از او معذرت خواستم.

(( آري بچه ها غلام در يكي از دستهايش به جاي پنج انگشت شش انگشت داشت )).


نوشته شده توسط خاطره در پنجشنبه ششم آبان 1389 ساعت 14:47 | لینک ثابت |

مادري كه جلوي چشمش بچه اش پر پر شد

همين چند وقت پيش اتفاق افتاد

مادري كه جلوي چشمش بچه اش پر پر شد

ماجراي خيلي شگفت انگيزيه

پدر خانواده اهل شكار بود

تفريحي

و نه از روي نياز

هر چند وقت يه بار ميرفت دشت و كوه و شكار ميكرد

فقط براي لذتش

خدا ميدونه چند تا مادر رو بي بچه كرده و چند تا بچه رو بي مادر

چند وقت پيش يه روز معمولي همسر و دختر همين آقا داشتند كنار خيابون راه مي رفتند

از اون طرف يه ماشين دخترا و يه ماشين پسرا داشتند با هم كورس ميگذاشتند

تو همين رقابت احمقانه اشون ماشين يكيشون تو سرعت خيلي بالا تصادف ميكنه و موتور ماشين به شكل عجيبي از جاش كنده ميشه و ....

و به شكل عجيب تر پرت ميشه به سمت همين مادر و دختر

و در جا جلوي چشم مادرش دخترك پر پر ميشه

خدا ميدونه آه كدوم يكي از اون حيوونايي كه پدرش جلوي چشمشون بچه اش رو شكار كرده بود دانگيرش شده بود


همين دنيا هم نتيجه اعمال و نياتمون رو ميبينيم


نوشته شده توسط خاطره در جمعه بیست و سوم مهر 1389 ساعت 12:7 | لینک ثابت |

آخرین رکورد امیر المومنین (ع) پس از 1400 سال تکرار شد

مولی علی ( ع)  تا قبل از انفجار تروریستی هفته ی قبل زاهدان ، تنها شخصیتی درتاریخ بوده اند که « تولد و مرگ شریفشان در خانه ی خدا رخ داده است » ، در حقیقت حضرت با شهادت مظلومانه خویش ، این رکورد را در واپسین لحظات زندگی خویش رقم زدند.
حال به خبر زیر توجه فرمایید :
(( فرمانده سپاه سیستان و بلوچستان در ادامه با اشاره به زندگی شهید محمد گلدوی اظهار داشت: پدر شهید گلدوی خادم مسجد جامع زاهدان بوده و این شهید در خانه‌شان که در خود مسجد جامع بود به دنیا آمد و در همان مسجد هم به درجه رفیع شهادت نایل شد ))

تولد و شهادت در خانه ی خدا ، تکرار رکورد علی (ع) است ، با این تفاوت که شهید محمد گلدوی در دم ( در همان مسجد به فیض شهادت نائل آمدند) و در حالیکه روح بلند علی ابن ابیطالب (ع) سه روز پس از ضربتی که در محراب بر فرق مبارک وارد شد به شهادت رسیدند( در منزل)
سلام خدا بر شهید محمد گلدوی باد که جرعه نوش شهادت مکتب مولای خویش شد و نشان داد که فرزند حقیقی مکتب امیر المومنین است. شکستن این رکورد را ( که درست به معنای جانفشانی و پیشتازی مالک اشتر در پیشاپیش مولای خویش بود)  را به تمام جامعه تشیع و رهبرمعظم انقلاب و قوم عزیز بلوچ تبریک و تهنیت عرض کرده و از رسانه ی ملی درخواست میشود :
 (( روی این رکورد شکنی نیز به اندازه رکورد آقای گل جهان فوتبال مانوردهد.))

توضیح : شهید محمد گلدوی همان شهید بسیجی است که با در آغوش گرفتن تروریست ملعون در انفجار اول ، جان نزدیک به 150 نفر را نجات داد  « روحش شاد و راهش پر رهرو باد »


ادامه مطلب
نوشته شده توسط خاطره در چهارشنبه سوم شهریور 1389 ساعت 9:12 | لینک ثابت |

حج ... پسر بي نماز

ميگفت چند وقت پيش حج رفته بودم ...حاجتهامو خواسته بودم و خدا داده بود

اما ........

يه مشكلي داشتم

پسرم

نمازش .....

خيلي خيلي نگرانش بودم

از خدا خواستم و رفتم حج

فقط و فقط همينو از خدا مي خواستم

همونجا تو حج زنگ زدم خونه

دخترم گفت ..... عجيبه ...... داداش خودش سر صبح بدون اينكه كسي بلندش كنه پا ميشه نماز ميخونه !!!

عجب خدايي داريم

خاطره اي از يك خانم تبريزي .....



 طوري دعا كنيد كه انگار همين پشت در اجابتش موجوده و ميخواد بياد تو

با اين اطمينان


نوشته شده توسط خاطره در جمعه پانزدهم مرداد 1389 ساعت 23:27 | لینک ثابت |

نماز در اتاق ژنرال ...

دوره خلبانی من درامریكا تمام شده بود وبهترین نمرات را درامتحانات پروازی به دست آورده بودم ،ولی به دلیل گزارش هایی كه درپرونده ام وجود داشت ،گواهی نامه خلبانی ام صادر نمی شد .

سرانجام روزی به دفتر رئیس دانشگاه كه یك ژنرال آمریكائی بود ،احضار شدم .به اتاقش رفتم واحترام گذاشتم او آخرین فردی بود كه بایستی مورد قبولی یا رد شدنم در خلبانی نظر می داد.پرسش هایی کرد كه من پاسخ دادم . از سوال های ژنرال بر می آمد كه میانه خوبی با من ندارد ، ناگهان در اتاق به صدا درآمد ومنشی ژنرال وارد شد وپس ازاحترام ،ازاو خواست تا برای كار مهمی از اتاق خارج شود .

با رفتن ژنرال مدتی دراتاق تنها ماندم ، به ساعتم نگاه كردم ،وقت نماز ظهر بود. با خود گفتم ای كاش دراینجا نبودم ومی توانستم نمازم را دراول وقت بخوانم .

انتظارم برای آمدن ژنرال طولانی شد ،اندیشیدم هیچ كاری مهم تر از نماز نیست وبا خود گفتم : خوب است نمازم را همین جا بخوانم . به گوشه ای از اتاق ژنرال رفتم ورزنامه ای را برداشتم وروی زمین پهن كردم . مهرم را از جیبم درآوردم ومشغول خواندن نماز شدم . در همین حال ژنرال وارد اتاق شد. باخود گفتم :چه كنم ؟ نماز را ادامه دهم ویا آن را قطع كنم ؟ تصمیم گرفتم نماز را ادامه دهم ، هر چه خدا بخواهد همان خواهد شد . نماز را تمام كردم واز ژنرال به دلیل اینكه معطل شده بود ، عذر خواهی كردم .

ژنرال پس از چند لحظه سكوت از من پرسید : چه می كردی؟! گفتم عبادت می كردم . گفت بیشتر توضیح بده . گفتم : دین اسلام به ما مسلمانان دستور می دهد كه درساعت هایی خاصی از شبانه روز،با خداوند مناجات كنیم ونام این عبادت نماز است .

ژنرال نگاه عمیقی به من كرد وگفت : پس این گزارش های كه در پرونده ات نوشته اند برای همین كارهایت بوده است ؟ گفتم : شاید ،نمی دانم خداوند با این نماز چه اثری در دل او گذاشت كه قلم خود نویسش را برداشت وگواهی نامه خلبانی مرا امضاء كرد.

آن روز به اولین جای خلوتی كه رسیدم به پاس این نعمت بزرگی كه خداوند به من داده بود ، دوركعت نماز شكر خواندم.

سر لشگر خلبان شهید بابایی


نوشته شده توسط خاطره در دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389 ساعت 13:37 | لینک ثابت |

اسرف کار ؛ شهید نمی شود :

 اولین کسی بود که آمد و گفت : میخواهد معبر را باز کند ، چند قدم دوید به سمت میدان مین ، ایستاد . همه فکر کردیم ترسیده. کسی گفت :خوب ، این طفلک فقط 14 سالشه . برگشت به سمت ما. پوتین هایش را در آورد. گفت : « اینها نواند ! » و به سمت میدان مین دوید...


نوشته شده توسط خاطره در پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389 ساعت 14:9 | لینک ثابت |

لوطی های اصفهان

لوطی های محله دور حاجی مومنی را گرفته گفتند می خواهیم امشب خونه تو  بیاییم ومرتب برایش مزاحمت ایجاد میکردند ناچار شد به مرحوم مجلسی پناه برد مجلسی گفت :بگو بیایند ، من هم می آیم .

مجلسی قبل از اینکه آنها بیایند وارد مجلس شد آنها که آمدند او را دیدند گفتند با وجود او نمیشود کاری کرد و فکر کردند حرفی بگویند که  مجلسی قهر کرده و برود تا راحت باشند .

یکی گفت : آقا ! مگر  راه و رسم ما لوطی ها چه عیبی دارد که شما به ما اعتراض می کنند ؟

مجلسی گفت :  شما بگوئید چه خوبی دارید که از آن تعریف کنیم

گفتند : عیب زیاد داریم  اما نمک شناسیم . اگر نمک کسی را خوردیم تا آخر عمر به او خیانت نمی کنیم .

مجلسی گفت :  خیلی خوب است ولی این خصوصیت را در شما نمی بینم .

لوطی گفت : در این شهر از هر کس می خواهید پرس و جو کنید ما نمک  هر کس را خوردیم به او بد نکردیم.

مجلسی گفت :من خودم گواهی میدهم که شما نمک به حرام  هستید . با خدای خود چه می کنید ! ای نمک خورها و نمک دان شکن ها ! این همه نعمت خدا خوردید و این همه سرکشی کردید و از هوای نفس پیروی کردید . این کلمه در آنها اثر کرد و خجالت کشیده و سخنی نگفتند . وصبح اول وقت به منزل مجلسی رفته و  در حضور او توبه کردند.

منبع : داستانهای پراکنده : ص ۱۴۳ – ۱۴۴ با دخل و تصرف


نوشته شده توسط خاطره در شنبه دوازدهم تیر 1389 ساعت 23:19 | لینک ثابت |

نان خشک و بادام


جنگ خرج و برج دارد. گلوله می خواهد دونه ای چقد. موشک می خواهد خدا تومن.
آدمهایش لباس می خواهند ، غذا، ادوات، دارو و هزار جور برنامه. آن هم برای مملکتی که تازه انقلاب کرده. هیچی به هیچی بند نیست. نه انباری و نه ذخیره ای، نه حسابی و نه کتابی. تازه محاصره اقتصادی!!! نه هر چیزی بهممان می فروختند و نه هر چیزی از مان می خریدند. اما در این اثنا کار و بار عده ای هم چاق شده بود. گرانی بود و کمبود.
احتکار می کردند و انبارها پر بود و دست مردم خالی. اما دریغ از یک پاپاسی کمک به جبهه. ما آنروزها این حرفها حالیمان نبود. فقط بعضی وقتها می دیدم جلوی کامیونها یا وانت ها پارچه زده اند؛ رویش نوشته « اهدایی امت حزب الله»

توی مدرسه قلک به ما داده بودند. شکل تانک، شکل نارنجک، پول تو جیبی هایمان را می ریختیم توش برای جبهه. از قدیم هم گفته اند هر پولی را برای خدا نمی شه خرج کرد. یکی از آن بچه هایی که به جنگ کمک کرد، دختری 9 ساله به اسم زهرا. نان خشک فرستاده بود و بادام. کنارش هم یک نامه!

با سلام به امام زمان علیه السلام و درود به امام خمینی
سلام به رزمندگان اسلام
اسم من زهرا می باشد. این هدیه را که نان خشک و بادام است برای شما فرستادم. پدرم می خواست جبهه بیاید ولی او با موتور زیر ماشین رفت و کشته شد.
من 9 سال دارم و نصف روز مدرسه و نصف دیگر را قالی بافی می روم. مادر کار می کند ما پنج نفر هستیم. پدرم مرد و باید کار کنیم و من 92روز کار کردم تا برای شما رزمندگان توانستم نان بفرستم. از خدا می خواهم این هدیه را از یک یتیم قبول کنید. و پس ندهید و مرا کربلا ببرید. آخر من و مادرم خیلی روزه می گیریم تا خرجی داشته باشیم. مادرم، خودم، احمد و بتول و تقی برادر کوچک من سلام می رسانیم. خدا نگهدار شما پاسداران اسلام باشد

نوشته شده توسط خاطره در پنجشنبه دهم تیر 1389 ساعت 0:2 | لینک ثابت |

از وبلاگ تكريم :

دل زيبا



ظاهرش رو اگه نگاه ميكردي ...اصلا به اين چيزا نمي خورد ...... به هيچ وجه

اصلا شايد گمان هم نميكردي اهل نماز خوندن باشه !

اما

يه بار كه درد دل ميكرد ....ميگفت

ديشب اصلا حال نماز خوندن نداشتم ...... رفتم بخوابم

به لحظه يادم اومد كه امام خميني حتي لحظه هاي آخر عمرشون با تكون دادن انگشتشون نماز ميخوندند ...سريع پا شدم و نماز خوندم !




از خودم شرمنده شدم


نوشته شده توسط خاطره در پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389 ساعت 5:12 | لینک ثابت |

پزشك خصوصي !!!!

حجة الاسلام والمسلمین آقای احدی (یکی از اساتید حوزه علمیه قم) میگوید : روزی در حسینیه جماران منبر رفتم و خاطراتی از زندگی مقام معظم رهبری بیان کردم . بعد از سخنرانی، شخصی که خود را پزشک معرفی می کرد به من مراجعه کرد و گفت: اجازه بدهید من هم یک خاطره برای شما بگویم: روزی در مطب بیمارستان نشسته بودم، بیماران را ویزیت می کردم که خانم بسیار محجبه ای به همراه فرزندش به عنوان بیمار به من مراجعه کردند . پس از معاینه، قیافه فرزند مرا به فکر فرو برد، چون به مقام معظم رهبری شباهت فراوانی داشت . از مادر آن نوجوان سؤال کردم که آیا شما با آیت الله خامنه ای نسبتی دارید؟ گفت: بله من همسر ایشان هستم . تعجب وجودم را فرا گرفت، به خانم مقام معظم رهبری عرض کردم: مگر شما پزشک خصوصی ندارید؟ ایشان گفتند: خیر، آقا چنین کاری را اجازه نمی دهند و می گویند شما باید مانند سایر مردم، به بیمارستان مراجعه کنید .زمانی که رفتند من دیگر نتوانستم به کارم ادامه بدهم . سرم را روی میز گذاشتم و بسیار گریه کردم  من این خاطره را از زبان آن پزشک شنیدم  تمام مشخصات وی را به یاد دارم  اما با این حال از عالم بزرگواری هم پرسیدم، ایشان نیز موضوع را تایید فرمودند .


نوشته شده توسط خاطره در یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388 ساعت 6:7 | لینک ثابت |

انگشتي كه سوخت و سوزوند !

از روي شيطنت برادرم انگشتم رو لاي يك گيره سر گذاشته بود و فشار ميداد....همينطور محكم و محكم تر

منم كه نمي خواستم از خودم كرنش نشون بدم در مقابلش هيچي نميگفتم !

اونم همينطور محكمتر فشار ميداد

اينقدر فشار داد و من تحمل كردم تا اينكه بالاخره نتونستم تحمل كنم  ،

پا شدم و با چند تا مشت ازش تشكر كردم و كلي سر و صدا راه انداختم و پياز داغش رو زياد كردم

جوري كه با نارحتي رفت سر جاش و خوابيد !!!!

چند دقيقه بيشتر نگذشته بود كه برامون مهمون اومد ... داشتم براشون آب جوش تو ليوان جا ميكردم كه يه لحظه حواسم پرت شد و آب جوش ريخت رو دستم ، در حاليكه دست ديگم بند بود و مجبور بودم دستم رو همونجور نگه دارم ....با توجه به حضور مهمون حتي توان داد كشيدن هم نداشتم !!!!

انگشتم از سوزش سرخ شده بود

باورتون نميشه

دقيقا همون انگشتيم سوخت كه چند دقيقه پيش لاي گيره بود و من به خاطرش داد و بيداد راه انداخته بودم

در حالي دارم اينا رو براتون مينويسم كه هنوز داره انگشتم ميسوزه !!!!

خيلي درس گرفتم از اين سوختن !


الكي بزرگش كردم و بيشتر تحمل نكردم ...نتيجه اش اين بود كه چند دقيقه بعدش واقعا دستم سوخت !!!

دنيا همينجوريه ...اگه فيلم بازي كني ...اگه با خلق خدا غير واقعي رفتار كني ... عين همون فيلم سرت مياد ....حتي شديدتر


با تشكر از سهراب عزيز كه اين مطلب رو برامون فرستادند


نوشته شده توسط خاطره در پنجشنبه دهم دی 1388 ساعت 22:44 | لینک ثابت |

با خودشون حساب كن !

روز عاشورا بود . فاصله خوابگاه تا مراسمي كه ميخواستم برم خيلي زياد بود ، اون روز هم اونجا خيلي خلوت بود و ماشين گير نميومد

تو مسير بودم ، به دلم افتاد كه خود آقا امام حسين اين مشكلم رو حل كنه

گفتم اگه ميخواين برم مراسمتون خودتون منو يه جور برسونين

چند لحظه نگذشته بود كه يه ماشين مدل بالا جلوم ترمز زد 

خيلي برام غير منتظره بود . سوار شدم و تا جايي كه ميخواستم منو رسوند

وقت پياده شدن گفتم چقدر تقديم كنم ؟

گفت با امام حسين (ع) حساب كن !!!!!!!!


اين خاطره رو مسعود عزيز از زاهدان برامون فرستادند


نوشته شده توسط خاطره در شنبه پنجم دی 1388 ساعت 21:49 | لینک ثابت |

دیر شده؛ نفر بعد!...

روستای میغان - منطقه‌ی نهبندان - خراسان جنوبی

- یا الله! حاج خانم این برنج‌ها رو کجا بذارن بچه‌ها؟

- خدا خیرتون بده. همین‌جا کنار اتاق بذارید. ایشالا خیر ببینید.

- قربانت مادرجان.

«حاج رسول» همان‌طور که مشغول راهنمایی جوان‌های همراه است، فهرستی که در دست دارد را علامت می‌زند. برنج و روغن و صابون و پودر رخت‌شویی و دیگر. فقر از سرتاپای روستا می‌بارد. خانه‌های خشت و گلی، دیوارهای ترک‌خورده، زیلوهای پوسیده کف اتاق.

زن با لهجه‌ی روستایی‌اش هنوز دعا می‌کند به جان‌شان. "مادرجان! ما کاره‌ای نیستیم! ما واسطه‌ایم. دعا کن که خدا به دل اونایی که دارن بندازه..."

حاج رسول نگاهش به چشم‌های دختر کوچولو گره می‌خورد؛ چه با نمک! دخترک نحیف 6ساله که گوشه‌ی اتاق معصومانه تکیه داده و لبخند کم‌رمقی به صورت‌اش است. مادر از توی حیاط،‌ صدایش می‌کند: "سحر!". سحر، دست به دیوار می‌گیرد و بلند می‌شود. پنج قدم تا وسط اتاق می‌رود، می‌نشیند. خسته شده انگار. نفس می‌زند. دوباره بلند می‌شود و چند قدم تا در اتاق، دوباره می‌نشیند...

غم و تعجب به چهره‌ی حاج رسول می‌نشیند. مادر که می‌آید، جریان حال دخترک را می‌پرسد. سحر پشت دامن مادر قایم شده.

از کودکی حال‌اش همین بوده، توان حرف‌زدن هم ندارد. سه سال پیش با هزار فلاکت سحر را آورده‌اند مشهد برای معاینه و دکتری که دیده، گفته دریچه‌های قلبش مادرزادی تنگ است و چیزی به این مضمون و هفتصدهزار تومان پول عمل جراحی می‌شود و...

حاج رسول سرش را پایین می‌اندازد، از غم و از شرم. زن سراغ گنجه‌ی روی طاقچه می‌رود و از تویش پاکت پزشکی خاک‌گرفته‌ای بیرون می‌آورد و سمت حاج‌ رسول می‌گیرد. حاج رسول پاکت را می‌گیرد. سرش چسب خورده و رویش علامت بیمارستان «امام‌ رضا (ع)» مشهد چاپ شده است. سحر گوشه‌ی اتاق نشسته...


دوهفته بعد - بیمارستان امام‌رضا (ع) - مشهد

صف طولانی بیماران که روی صندلی‌های دور اتاق انتظار نشسته‌اند و حاج رسول که نگاهش به پاکت گزارش پزشکی «سحر» دوخته شده. بعد از یک هفته پرس و جو، بالاخره یک پزشک که متخصص جراحی قلب کودکان در بیمارستان امام‌رضا است وقت داده و حالا امیدوار است که با ملاحظه‌ی پرونده، بتواند کاری برای سحر کند. حتی شاید دکتر راضی بشود و محض رضای خدا دخترک را رایگان جراحی کند یا لااقل تخفیفی، چیزی...«دکتر الف».

بالاخره نوبت حاج رسول می‌رسد و وارد اتاق «دکتر الف» می‌شود. سلام و احوال‌پرسی. حاج‌ رسول که بیمار نیست. پاکت را روی میز دکتر می‌گذارد و جریان را برایش می‌گوید. «دکتر الف» مردد نگاهی می‌کند و در پاکت را باز می‌کند. به محض این‌که نگاهش به سربرگ صفحه‌ی اول گزارش می‌افتد، با خنده می‌گوید: "حاج‌آقا! این بیمار رو که خودم ویزیتش کردم! این گزارش منه!" و گزارش را ورق می‌زند.

حاج رسول خوشحال می‌شود. با لبخند می‌پرسد: "خوب آقای دکتر! الان چه کاری میشه کرد؟! اگر بدونید وضع این خانواده رو..." دکتر میان حرف حاج رسول می‌گوید: "نه عزیز من! دیگه دیر شده!..."

امید روی صورت حاج رسول می‌شکند. چشم‌هایش لحظه‌ای تار می‌شود. «دکتر الف» در حالی که گزارش را توی پاکت می‌گذارد، ادامه می‌دهد: "من همان موقع هم به خونواده‌اش گفتم که وقت درمانش همین الانه. تازه عزیز من! هفتصد هزار تومن مال سه سال پیش بوده، نه الان. این بچه دیگه زنده‌موندنش با خداست."

حاج رسول سرش پایین است. از غم و از شرم. «دکتر الف» توی آیفون می‌گوید: "نفر بعد لطفا!"

...

پ.ن:

1. این ماجرا واقعی است.

2. اسامی واقعی نیستند.


نوشته شده توسط خاطره در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388 ساعت 12:19 | لینک ثابت |

هنوز بدنت گرمه حالیت نیست ... دراز بکش!

خودش خیلی بامزه تعریف می كرد؛ حالا كم یا زیادش را دیگر نمی دانم. می گفت در  یكی از عملیات ها برادری مجروح می شود و به حالت اغما و از خود بیخودی می افتد2.gif. بعد، آمبولانسی كه شهدای منطقه را جمع می كرده و به معراج می برده از راه می رسد و او را قاطی بقیه می اندازد بالا و گاز ماشین را می گیرد و       دِ برو. راننده در آن جنگ و گریزتلاش می كرده كه خودش را از تیررس دشمن دور كند واز طرفی مرتب ویراژ می داده تا توی چاله چوله های ناشی از انفجار نیفتد، كه این بنده خدا در اثر جابه جایی وفشار به هوش می آید ویك دفعه خودش را میان جمع شهدا می بیند14.gif. اول تصور می كند كه ماشین دارد مجروحین را به پست امداد می برد، اما خوب كه دقت می كند می بیند نه، انگار همه برادرا ن شهید شده اند و تنها اوست كه سالم است17.gif. دستپاچه می شد و هراسان بلند می شود و می نشیند وسط ماشین و با صدای بلند بنا می كند داد و فریاد كردن كه:برادر! برادر! منو كجا می برید، من شهید نیستم20.gif، نگه دار می خواهم پیاده بشوم، منو اشتباهی سوار كردید، نگه دار من طوریم نیست... راننده كه گویی اول حواسش جای دیگری بوده، از آینه زیر چشمی نگاه می اندازد و با همان لحن داش مشتی اش می گوید: تو هنوز بدنت گرمه، حالیت نیست. تو شهید شدی، دراز بكش، دراز بكش بگذار به كارمون برسیم4.gif. او هم دوباره شروع می كند كه : به پیر و پیغمبر من چیزیم نیست، خودت نگاه كن ببین. و راننده می گوید: بعداً معلوم می شود.

خودش وقتی برگشته بود می گفت: این عبارات را گریه می كردم و می گفتم. اصلا حواسم نبود كه بابا! حالا نهایتاً تا یك جایی ما را می برد، بر می گردیم دیگر. ما را كه نمی خواهد زنده به گور كند. اما او هم راننده ی با حالی بود چون این حرف ها را آنقدر جدی میگفت كه باورم شده بود شهید شده ام.

به نقل از یه رزمنده


نوشته شده توسط خاطره در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388 ساعت 16:8 | لینک ثابت |

سادگي !!!!

اين ماجرا در مورد يكي از اجداد منه

فردي به نام علي ساده

اين آقا از طرف ارباب روستاشون مامور ميشه بره و يه خونه اي براي ارباب تو يه باغي بسازه

اين آقا كارگرها رو جمع ميكنه و ميره براي ساخت عمارت

وقتي كارگرهاش داشتن زمين رو ميكندند به كلي طلا و جواهر ميرسن كه به صورت گنجينه تو خاك مدفون شده بوده

علي گنج رو برميداره و ميخواد تحويل ارباب بده

كارگرها اعتراض ميكنند و بهش پيشنهاد ميدن كه بيا اين گنج رو بين خودمون تقسيم كنيم و صداش رو هم در نياريم

اما علي ساده حاضر نميشه تو امانت خيانت كنه و عليرغم اعتراض شديد اون جمع ميره و گنج رو تحويل ميده

از اون به بعد مردم اون روستا  به خاطر اين ساده لوحي علي (از ديد خودشون) بهش ميگفتند علي ساده !!!

يعني خيانت در امانت نكردن رو سادگي ميدونستند

الان هم تو جامعه ما جوري شده كه اگه كسي يه كار خوب بكنه مردم كوته فكر به حساب سادگي و خنگيش ميزارن !!!!!!!!!!


نوشته شده توسط خاطره در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 ساعت 6:12 | لینک ثابت |

اتفاقي كه براي رسول ترك افتاد

در یکی از این شبهای دهه اول محرم رسول ترک به سوی هیئت و جلسه روضه ای میرفت که مسئولین و بعضی از شرکت کننده های در آن هیئت از اینکه رسول ترک به هیئت و جلسه آنها میآمد بسیار ناراحت و ناخشنود بودند.

در این چند شبی که از محرم گذشته بود رسول ترک هر شب در آن هیئت حاضر شده بود. او در این چند شب به همه نشان داده بود که نمیتواند مانند بسیاری از شرکت کنندگان و عزاداران در گوشهای از مجلس آرام و ساکت بنشیند.
او فکر میکرد میتواند در آن جلسات هر کاری که هر یک از اعضای هیئت میکند او نیز انجام دهد. او حتی بدش نمیآمد تا در نظم و ترتیب بخشیدن به مراسم عزاداری نیز دخالت کند.
هر چند که همه حرکتها و کارهای رسول با نوعی شلوغکاری همراه بود اما به وجه اساس و ریشه این نارضایتیها و دلخوریهای اهل هیئت بخاطر این شلوغکاریها نبود.
آنها از مرام و شخصیت رسول ناراحت بودند. آنها فکر میکردند که وجود و حضور چنین آدمی هیئت و جلسه عزاداری و توسل را از شور و اخلاص و صفا باز میدارد و حق هم در ظاهر با آنها بود، زیرا رسول آدمی قلدر و لات و لاابالی بود. او مردی بود که به فسق و زورگویی شهرت داشت. او یکی از قلدرهای شروری بود که مأمورهای کلانتریهای تهران از اینکه بخواهند با او برخوردی جدی داشته باشند بیم و هراس داشتند.
اما رسول ترک با تمام این گمراهیهایی که داشت یک صفت و خصلت نیکو وعجیبی نیز داشت. او دوست داشت در ماههای محرم در هر شکل و حالتی که هست در جلسه های سوگواری و روضه سرور آزادگان عالم حضرت حسین بن علی (ع) شرکت کند.

گاهی قبل از اینکه بخواهد به سوی جلسه روضها ی حرکت کند ابتدا دهانش را برای لحظاتی کوتاه زیر شیر آب میگرفت و به خیال خودش دهانش را به این شکل آب میکشید تا دیگر نجس نباشد و آنگاه به سوی هیئت و جلسه روضه ای به راه میافتاد.

رسول ترک آن شب نیز وارد هیئت شد. بسیاری از نگاههایی که به او میافتاد محترمانه و مهربانانه نبود. مسئول هیئت هم که آدمی خوش سیما و با صفا بود با دیدن و مشاهده رسول ناراحت به نظر میرسید.
دقایق زیادی از آمدن و حضور رسول نگذشته بود که جوانی از میان مسئولین هیئت قد راست کرد و یک راست به سوی رسول رفت و مشغول صحبت با رسول شد .

کم کم آثار ناراحتی و غضب در صورت و چهره رسول ظاهر گشت. رسول ساکت بود و فقط با ناراحتی به حرفها و صحبتهای آن جوان گوش میداد.
آن جوان که خود فرستاده مسئول هیئت معرفی کرده بود با صراحت و بدون هیچ ملاحظه و ترس و واهمه ای به رسول حالی کرده بود که باید از مجلس بیرون برود و دیگر حق ندارد در هیئت و جلسه آنها شرکت کنند.

معلوم بود که رسول ترک از اینکه او را از جلسه امام حسین (ع) بیرون میکنند به خشم آمده است. او از روی ناراحتی نمیتوانست حرفی و سخنی بگوید. او در حالی که خودش را کنترل میکرد به حرفی و سختی از جایش بلند شد. برای لحظاتی سکوت و خاموشی بر مجلس سایه افکنده بود. در آن لحظات بعضیها گمان میکردند که او الان دعوا و جنجالی به راه خواهد انداخت.

ارادت و اعتقادش به امام حسین (ع) به اندازهای بود که به او اجازه نمیداد تا از خادمان و ارادتمندان به ا مام حسین (ع) کینه و عقدهای به دل بگیرد و دعوا و زد و خوردی به راه بیاندازد.

آن شب نیز مثل همه شبهای خدا به پایان رسید هنوز آفتاب طلوع نکرده بود که دری باز شد و مردی از خانه اش بیرون آمد.
او به جلوی خانه رسول رسید و شروع به در زدن نمود.

رسول در را باز کرد.
مردی که پشت در ایستاده بود همان مسئول هیئت بود .
مسئول هیئت در حالی که بر روی پنجه های پایش ایستاده بود هیکل و جثه قوی و بزرگ رسول را در آغوش گرفته بود .
مسئول هیئت بعد از معذرت خواهی ها و دلجوییهای فراوان از رسول خواست تا او حتماً در شبهای آینده در جلسه های آنها شرکت کند و تمام اتفاقات و حرفهای شب گذشته را فراموش کند.
مسئول هیئت نمیخواست بیش از این توضیحی بدهد و دلیل و علت این تغییر نظر و رفتارش را بیان بنماید.
زمانی که مسئول هیئت میخواست خداحافظی کند و برود رسول مانع از رفتنش شد. رسول میدانست که مسئول هیئت بدون علت و بیخودی عقیدهاش تغییر پیدا نکرده است. او پافشاری و اصرار داشت تا علت این تغییر را بداند.
مشاهده یک خواب و رؤیایی عجیب باعث شده بود تا مسئول هیئت از اینکه در شب گذشته رسول را از جلسه امام حسین (ع) بیرون کرده است به شدت پشیمان و نادم بشود.

تقدیر و اراده خداوند بر این تعلق گرفته بود تا مسئول هیئت دراولین دقیقه های صبح و در همان جلوی خانه رسول همه رویا و خوابش را برای رسول بازگو کند و واسطه و رساننده یک پیام و دعوتی رمزدار از جانب امام حسین (ع)برای رسول ترک باشد .

مسئول هیئت در شب گذشته در عالم خواب دیده بود در شبی تاریک در صحرای کربلا قرار دارد. او در خواب دیده بود که خیمه ها و یاران و اصحاب امام حسین (ع) در یک طرف میباشند و یاران و خیمه های لشکریان یزید (لعنت الله علیهم اجمعین) در سویی دیگر. مسئول هیئت تصمیم می گیرد برای مشاهده اوضاع و احوال خیمه های اما حسین (ع) به سوی خیمه های آن حضرت حرکت کند.
هنوز بیشتر از چند قدم بر نداشته بود که ناگاه متوجه میشود سگی در حال پاسبانی و نگهبانی از خیمه های امام حسین (ع) است. آن سگ با پارسها و حمله های جسورانه اش به هیچ غریبهای اجازه نمیداد به خیمه های امام حسین (ع) نزدیک شود.

مسئول هیئت قدم بر میدارد و با احتیاط به سوی خیمه های سیدالشهداء حرکت میکند ولی آن سگ به سوی او نیز حمله ور میشود و با سماجت مانع از نزدیک شدن وی به خیمه های حسینی میگردد.
مسئول هیئت در آن تاریکی و ظلمت شب با آن سگ درگیر میشود و میخواهد خودش را به خیمه ها برساند. او به سختی و با کوشش و تلاشی زیاد در حال رها شدن از آن سگ بوده است که ناگهان با نگاه به سر و کله آن سگ متوجه یک منظره بسیار عجیب و غریبی میگردد.
مسئول هیئت با گریه و اشک به رسول ترک میگوید:
«... رسول! من در حالیکه با آن سگ رو در رو شده بودم یکدفعه متوجه مسئله عجیبی شدم، من ناگهان متوجه شدم که سرو صورت آن سگ سر و صورت توست، این سر و کله تو بود که بر روی هیکل و بدن آن سگ قرار داشت؛ رسول! در واقع این تو بودی که در حال پاسداری از خیمه های امام حسین (ع) بودی...»

رسول ترک بعد از شنیدن رویای مسئول هیئت شروع به گریه و زاری میکند، او ناله کنان، تند تند از مسئول هیئت میپرسیده است: «... راست میگویی یعنی واقعاً من سگ نگهبان خیمه های اما حسین (ع) بودم؟... » و سپس بعد از درآوردن صدای سگها با شور و وجدی آمیخته به گریه و اشک فریاد میکشیده است:«از این لحظه به بعد من سگ حسینم... خودشان مرا به سگی قبول کرده اند...»

+++++++++++++

توجه داشته باشيد كه اين عبارات تعبير و كنايه است از وفا دار و در خدمت بودن و نبايد برداشتي از توهين و اهانت در اين مورد بشود



نوشته شده توسط خاطره در جمعه دهم مهر 1388 ساعت 21:18 | لینک ثابت |

عدس پلوي بيوه زني كه دل خيليها رو شاد كرد !!!!!!!

يكي از عزيزانم كه يه زن تنهاست و با دختر كوچيكش زندگي ميكنه و به سختي خرجش رو از طريق مغازه اش ميگذرونه

اين طور برام تعريف ميكرد :

نيت كرده بودم واسه چند روز ديگه براي نيازمندا افطاري عدس پلو درست كنم و ببرم در خونه هاشون تحويل بدم

با اين كه نيت كرده بودم چند روزي بود اصلا دخل نداشتم . روز تهيه و توزيع غذا نيت كردم كه امروز هر چي دخل داشتم واسه اين نذرم بزارم و هيچيشو براي خودم برندارم

عجيب اينكه دقيقا همين روز كلي برام مشتري اومد طوري كه برعكس هميشه اين دفعه مشتريهام حتي سر قيمتش باهام چونه هم نمي زدند !!!!

طرفاي ظهر هر چي پول جمع كرده بودم برداشتم تا برم براي افطاري نيازمندا وسيله بخرم

يه ليست خريد از طرف آشپزخونه اي كه اتفاقا از آشناهام بود و قرار بود كار پختشو انجام بده گرفته بودم

عجيب اينكه وقتي تمام ليست رو خريدم با احتساب كرايه و همه خريدها ديگه هيچي هيچي ته جيبم نمونده بود يعني دقيقا همون قدري كه نياز بود همراهم بود ،‌نه كمتر نه بيشتر !!!!

...حتي يادمه بدون اينكه حواسم به پولي كه دارم باشه تو مغازه وقتي مغازه دار ميخواست يه كم بيشتر عدس بكشه تا قيمتش رند بشه ناخود آگاه نگذاشتم و خيلي موارد اين مدلي ديگه

انگار يكي داشت روي خريدهاي من به طور دقيق مديريت ميكرد تا همون ميزان خرج بشه

عجيبتر اينكه امروز صبح يكي از دوستانم ازم 5 تومان دستي قرض كرده بود كه انگار اون 5 تومن نبايد پيشم مي بود تا دقيقا همون رقمي بشه كه براي خريد نيازه

و باز عجيبتر اينكه يكي ديگه نون براي ته ديگش خريده بود كه من تو مغازم جاگذاشته بودمش و مجبور شدم خودم از جيب خودم بخرم تا بازم دقيقا همون ميزان درست بشه...انگار نبايد كس ديگه اي كمكي ميكرد و بايد تمام هزينه هاش از جيب خودم مي بود

بعد از ظهرم رفتيم و غذاهارو بين محرومين تقسيم كرديم

و عجيب اينكه وقتي عصر دوباره سركارم رفتم دوباره مثل صبح برخلاف روزهاي قبل كلي مشتري داشتم و دخلم پر شده بود !!!!!!


نوشته شده توسط خاطره در شنبه بیست و هشتم شهریور 1388 ساعت 6:52 | لینک ثابت |

یوسف این مدلی رو دیدی ؟

مجتبی یه جوون خوش بر و رو و پاك بود

تو روستاشون یه بیوه زنی بود كه دنبال مجتبی بود

پاكی مجتبی بهش اجازه نمیداد با اون زن همراه بشه

یه روز تو یه شرایط خاصی اون زن مجتبی رو تو ساعت خلوتی تو مسجد گیر میندازه

اما مجتبی حاضر نمیشه نیاز اون زن رو اجابت كنه

وقتی این مخالفت رو میبینه و ازش نا امید میشه و از طرفی هم آبروی خودش رو در خطر میبینه مجتبی رو به تجاوز بهش متهم میكنه و بعد كولی بازی همه مردم رو از این تعرض مطلع میكنه

مجتبی كه مدركی برای دفاع از خودش نداشت توسط مردم شدیدا مجازات میشه و شلاق میخوره

مجتبی به خاطر كاری كه نكرده بود هم مجازات شد و هم آبروش به كلی پیش مردم رفت

مجتبی دل شكسته و دلگیر از آبروی از دست رفته اش بعد این ماجرا به مادرش وصیت میكنه كه :

وقتی از دنیا رفتم طنابی دور گردنم بنداز و تو كل روستا جنازه منو دور بده و به مردم نشون بده


مدت كمی میگذره و مجتبی عازم جبهه میشه

اما....

تعریف میكنند لحظه شهادتش مجتبی زانو زده بود و دستاش به سمت آسمون بود 

....مجتبی شهید میشه و پیكرش بعد از مدتی به روستاشون میرسه در حالیكه سری بر تنش نبود

پیكری بدون سر

سر و گردنی نمونده بود كه طنابی به دورش بیافته !

میگند وقتی شهید رو به شهر میآوردن انگار تو شهر مراسم عروسی بود ...مردم هم ناراحت بودن و از طرفی هم خوشحال ...خوشحال از اینكه اینچنین این شهید عزت پیدا كرده بود در مقابل تهمتی كه برگردنش بود

انگار داستان یوسف و زلیخا دوباره تكرار شده بود




این ماجرای یكی از آشنایانم بود كه حیفم میاد این رو هم نگم كه مجتبی نتیجه تربیت یه مادر پاك بود. مادری كه تو مراسم دفن پسرش سخنرانی عجیبی برای مردم كرده بود

این مادر پسر دیگه ای هم داشته ....پسرش تو یه حادثه ضربه ای به سرش میخوره و دچار اختلال روانی میشه ...همسر پسرش  بعد یه مدتی در حالیكه بچه هم داشته از پسرش جدا میشه ...بچه ای به اسم هوشنگ كه نه پدرش میتونسته اونو نگه داره نه مادرش حاضر بوده اونو بپذیره

مادربزرگش ( همون مادر مجتبی) اون رو پیش خودش میاره و تربیتش میكنه ...چنان تربیتی كه اون رو هم به جبهه میفرسته و بعد مدتی هوشنگ هم مثل عموش مجتبی شهید میشه

در واقع این شیر زن نوه اش رو هم مثل پسرش تربیت كرد كه هر دو شهید شدند





نوشته شده توسط خاطره در سه شنبه دهم شهریور 1388 ساعت 17:35 | لینک ثابت |

هواپيما ! هواپيما !

تازه از يه شهر كوچك به اين شهر بزرگ اومده بوديم ... اولين روز مدرسه من بود ...كلاس اول !!!

تو كلاس همه آروم نشسته بوديم كه براي اولين بار صداي رد شدن هواپيما رو شنيدم ...از پنجره بيرون رو نگاه كردم و رد شدنش رو ديدم

با شور و اشتياق عجيبي داد و بيداد كنان از كلاس رفتم بيرون و رو به آسمون فرياد ميزدم : هواپيما ! هواپيما !

همه كلاس به تبعيت از من ريختن بيرون كلاس و تو حياط مدرسه بالا پايين ميپريدن و داد ميزدن :هواپيما ! هواپيما !


اين خاطره رو سهراب عزيز برامون فرستادند



نوشته شده توسط خاطره در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 ساعت 15:35 | لینک ثابت |

بليط خدا !!!

ان شاالله سلامت باشی. نمی دونی امروز چه دیدم...بگم باور نمی کنی. خودمو دیدم. خدا رو دیدم. خودمو دیدم که زیر بلیط خدام. خودمو دیدم که ناچیزم. خدا رو دیدم که زیباست، قادر و همه دنیا از اونه. امشب دعوت شده بودم به مهمانی یک موسسه خیریه. ایتام سادات رو حمایت میکنن. همیشه احساس می کردم من هیچ کاره ام و ان هم پول پیغمبره تو مال و اموال من. خلاصه پکر از حقارت خودم قبل از شام زدم بیرون. ساعت از 10 گذشته بود.با ماشین داشتم می رفتم خونه که یه پسر 11- 12 ساله با این موتور کوچولوها با چراغ خاموش اومد طرفم. نمی دونم چطوری له نشد و سالم راهش رو کشید و رفت. اما ماشین من رفت رو جدول. اما هیچیش نشد. یه جوون کر ولال کمکم کرد ماشین رو بردم کنار خیابون، دست تنها پنچری رو گرفت. بی هیچ چشم داشتی... وقتی رفت فقط داشتم به حکمت خدا نگاه می کردم، با عشق


اين خاطره قشنگ رو زينب عزيز برامون فرستادن


نوشته شده توسط خاطره در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388 ساعت 0:0 | لینک ثابت |

يه قرار خوشكل

با خدا قرار گذاشته بودم كه هميشه نمازم رو اول وقت بخونم و ازش خواستم كمكم كنه بتونم

خوب خود خدا هم گفته اگه به عهدتون عمل كنين منم به عهدم عمل ميكنم

تا حالا هم يادم نمياد كه وقت نماز شده باشه و من نمازم رو اول وقت نخونده باشم مگر اينكه خواب مونده باشم يا براي جماعت خوندن صبر كرده باشم و يا براي اينكه حقي ضايع نشه صبر كرده باشم


من اين مطلب رو اولين باره كه اينجا ميگم ...براتون چند تا نمونه عجيب و باور نكردني از اين قرارمون ميگم 

1-خونه يكي از اقوام بود كه قرار بود به اتفاق جمع بريم منزل يكي ديگه ....دقيقا وقت نماز شده بود ....آماده شده بوديم كه بريم ...همراهمون هم مادر بزرگ و پدر بزرگم هم بود ...مهر رو برداشته بودم اما فكر كردم مراعات حال بقيه مهمتره و نبايد به خاطرم منتظر بمونن...منصرف شدم و مهر رو گذاشتم تا آماده رفتن بشم ...كه...يه دفعه از دم در صدا زدن چند دقيقه ديگه واستيد تا اين كاميون كه تو كوچه اومده و راه رو بند آورده سر و ته كنه و راه باز شه ...يعني دقيقا همون مدتي كه براي نماز خوندن لازم بود

2-چند روز بعد اين ماجرا بود كه رفته بوديم تو يه كارخونه براي چك كردن يه سيستم توليد .. وقت نماز شده بود و صداي قرآن از بلندگوي كارخانه پخش مي شد...من هم بايد حتما بالاي سر كار مي بودم 

مونده بودم چه كار كنم ...نمي تونستم اونجا رو ترك كنم ...تو همين فكر بودم كه ناگهان برق كارخونه به كلي قطع شد !!!!

و  فرصتي براي نماز خوندنم پيش اومد

3-از بيرون شهر برميگشتيم ...مصادف با وقت نماز بود ....از راننده خواسته بودم نگه داره اما موافقت نكرد ....دل دل ميكردم ....تو همين حال بودم كه ديدم مسير تردد بسته شد ! ...چون مسير شلوغ شده بود پليس موقتا مسير ما رو بسته بود تا يه لاين ديگه اي راه بيافته

ماشين ها وسط خيابون واستاده بودن ...اتفاقا حاشيه همون جاده يه آرامگاهي بود كه جا براي نماز خوندن داشت...من هم از فرصت استفاده كردم و رفتم فوري نمازم رو خوندم و برگشتم ...عجيب اينكه همينكه برگشتم و سوار ماشين شدم راه باز شد...انگار مسير براي نماز خوندن من بسته شده بود !

4- با اين تورهايي كه از مساجد به قم و جمكران ميرن عازم بوديم ....ماشين چند بار تو مسير به بهانه هاي مختلف توقف كرده بود ....با خودم ميگفتم با اين همه توقف ديگه وقت نماز وانمي ايسته ...براي سوخت گيري كه توقف كرده بود دقيقا مصادف با اذان بود ...اصلا هم قصد توقف براي نماز رو نداشت ... رفتم و به مسئول كاروانش گفتم نماز از زيارت مهمتره ...با اصرار بعضي ديگه در حاليكه داشت حركت ميكرد از رفتن منصرف شد و همونجا براي نماز توقف كرد

جالب اينكه بين اينهمه جا دقيقا لحظه اذان به پمپ بنزين رسيده بود 

5-از تهران به مشهد با قطار مي رفتم ....قطار فقط يك جا براي نماز نگه مي داره ....جالب اينكه دقيقا وقت اذان مغرب قطار يه ايستگاهي براي نماز توقف كرده بود ...تو يه فاصله 12 ساعتي دقيقا وقت نماز به اون ايستگاه رسيده بود!!!


طبق قرارمون هميشه و هر جايي كه بودم سعي كردم نمازم رو اول وقت بخونم

حتي سر جلسه امتحان ترم و يا حتي سر جلسه كنكور به هر طريقي كه شده نمازم رو اول وقت خوندم و بركاتش رو هم تو زندگي به عينه ديدم

اين نكته رو هم بگم كه نمازي كه فقط به ظاهر باشه و هيچ باطني نداشته باشه به هيچ دردي نمي خوره

نمازي ارزشمنده كه واقعا در عمل آدم رو از خطا دور كنه و باعث رشدش بشه

نمازي كه باعث بشه ادم تو زندگيش حق همه رو رعايت كنه نه اينكه حتي با نمازش حق كسي رو ضايع كنه



نوشته شده توسط خاطره در چهارشنبه هفتم مرداد 1388 ساعت 17:53 | لینک ثابت |

ماموريت عقربي كه جون ما ها رو نجات داد

دوران كودكي يه بار پدرم منو با خودش به يكي از جلساتش تو تبريز برد

جلسه اي كه چند تا از بزرگان و علماي مبارز برجسته اون زمان تو منزل يكي از مبارزين دور هم براي بررسي مسائل سياسي دوران طاغوت جمع شده بودند

تو جلسه نشسته بودم و تو حال و هواي خودم بودم كه ديدم يه عقرب از جلوم داره رد ميشه

از جام پريدم و فرياد زدم

بقيه هم از جاشون بلند شدند و دنبال اون عقرب گشتند

كل اتاق رو گشتند ،‌زير فرش ، اين ور اون ور ،‌ اما هر چي گشتند اثري از اون عقرب تو اون اتاق كوچيك نبود

با اينكه اثري از عقرب نبود و به نظر اونجا امن ميومد ،‌صاحب خونه از مهمونها خواست كه براي اينكه خيالشون راحت تر باشه بريم اتاق بغلي و اونجا ادامه بدن

تازه وارد اتاق ديگه شده بوديم كه ناگهان صداي مهيبي از اتاق قبلي اومد ،‌ رفتيم و ديديم كه سقف اتاق قبلي كلا ريخته بود !!!!

با اون ريزش شديد بدون شك اگه تو اون اتاق مونده بوديم زنده نمي مونديم !!!

در واقع اون عقرب مامور بود كه ما رو از اون اتاق جابه جا كنه


اين خاطره رو هادي عزيز براي ما فرستادند


نوشته شده توسط خاطره در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 ساعت 14:15 | لینک ثابت |

معتاداني كه عقرب ميكشيدند !!!!!

وقتي براي امور درماني به يه مركز درمان معتادان تو يكي از جزاير جنوب كشور رفته بودم يه واقعه خياي خيلي شگفت آور و عجيبي ديده بودم

معتاداني كه در حال ترك بودند ، چون بهشون مواد نمي رسيد فكرهاي خلاقانه اي براي دود كردن و شارژ‍ شدن به ذهنشون ميرسيد

ديديم بدون اينكه به اونها موادي داده باشيم مي رن يه گوشه و دارن يه چيزايي رو دود مي كن و شارژن

برامون سؤال شد ،‌تا اينكه بالاخره با امتياز دادن به يكي از خوداشون تونستيم زير زبونشو بكشيم و سر از كارشون در بياريم

تو اون مناطق گرم عقرب ها به جاهاي مرطوب علاقه نشون ميدن

معتادها يه رديف آجر مي چيدن و گاهي روشون آب مي ريختن و مرطوب نگه مي داشتنشون

عقرب ها يواش يواش مي آمدن اونجا و جمع مي شدن

عقرب ها رو مي گرفتن و مي گذاشتنشون تو آفتاب تا خشك بشن

عقرب هاي خشك شده رو به سيخ ميكردند و دود مي كردن

نمي دونم چه ماده اي تو بدن عقرب هست اما اينها رو نعشه و شارژ ميكرد

خلاصه اينكه با اين روش عقربهاي خشك شده رو به عنوان مواد مصرف ميكردند و تا حدودي سركيف ميشدند


البته شما از اين كارها ياد نگيرين !!!


اين خاطره جالب رو آقاي حسيني برامون فرستادند


نوشته شده توسط خاطره در شنبه بیست و هفتم تیر 1388 ساعت 15:52 | لینک ثابت |

گناه و بیمارستان جذامی ها


اعتراف 

محل بازی ما کنار بیمارستان جذامی ها بود بیمارستان یک نگهبان بد اخلاق داشت...و ما که اصولا حادثه جو و کنجکاو بودیم دنبال این هدف...که روزی نگهبان را غافل نموده و برویم داخل بیمارستان را ببینیم!!
او حق داشت...بیماری واگیر دار بود و ما این خطر را نمی دانستیم...این انتظار گذشت تا اینکه یک روز یک اتفاق جالب افتاد...
بر و بچه ها دویدند که فلانی بیا یک زن بی حجاب و دیوانه در خیابان است...
از کوچه دویدیم تا آن زن را ببینیم...دیوانه نبود لباسی سیاه داشت با یک کیف براق
قدری زیادی با ناز راه میرفت...غروب آرام داشت از راه میرسید
آن زن جلو و من و چند دوستم دنبال وی...جالب اینکه او بطرف بیمارستان رفت...نگهبان ترشرو تا او را دید به کناری رفت.زن داخل محوطه شد.مانیز فرصت را طلایی دیدیم و در پناه او وارد بیمارستان شدیم.
اطراف دیدنی بود درختان سربفلک کشیده و صدای کلاغها محوطه را پر کرده بود...
تک و توک بیماران با زخمهای تازه و چهره های مخوف در بیمارستان راه میرفتند
اما تا آن زن را دیدند همه دور یک چمن دایرهای حلقه زدند...خصوصا اینکه آن زن سیاهپوش آنها را صدا میزد که بیایند...
همه حلقه زدند و ما هم که حالا جزو یاران آن زن بودیم به اشاره وی شروع به دست زدن کردیم...
آن خانم هم روی چمنها شروع به رقصیدن کرد...یکی دو نفر را هم بلند کرد تا همراهش برقصند...آنها دستشان را دراز میکردند و آن زن روی دستان آنان خم میشد
و رقص ادامه داشت...
به چهره بیماران نگاه میکردم همه خوشحال بودند...چمن دایره ای یک میدان رقص شده بود...جذامیها میرقصیدند و دردشان را از یاد برده بودند!!!
میدانستم که رفتنم به بیمارستان و شرکت دریک مراسم رقص با یک زن اجنبیه یک بی دینی محض بود...و مستوجب یک توبیخ سخت ...لیک الان بعد از 35 سال!!!
به آن زن فکر میکنم...و اینکه او یک عده فراموش شده را یک روز شاد کرد و رفت هنوز در فضای بیمارستان که حالا عوض شده صدای ...دست دست...او را میشنوم
عجب گناه دلنشینی بود!!!


اين خاطره رو از وبلاگ آدرس يك معشوقه تاپ برامون فرستادن


نوشته شده توسط خاطره در جمعه بیست و ششم تیر 1388 ساعت 5:8 | لینک ثابت |



RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

کلیه ی حقوق مادی و معنوی وبلاگ 40e محفوظ می باشد.
طراحی شده توسط یاس تم